خرید بک لینک

درباره سایت

عاشقانه های من با تو

سلام من پريسانم خانم وكيل،شاعر،ازهمه مهمتر ي عاشق به معناي واقعي من 27شهريور بدنيا اومدم و يك دختر باحالم كه عاشق شعرو جمله هاي عاشقونه اس راستي عاشق بارونم هستم پس سلام به همه عاشقاي باروني مثل خودم، باران كه ميبارد تمام كوچه هاي شهر پر از فرياد من است كه ميگويم:من تنها نيستم،تنها منتظرم....... parisanazizi@ymail.com

امکانات وب


بزرگترÙx8aÙx86 Ùx85رجع کد Ø¢Ùx87Ùx86Ú¯

RiXi.Blogfa.Com

-->-->-->
Untitled Document -->-->-->
درÛx8cاÙx81ت کد Ø®Ùx88Ø´ Ø¢Ùx85دگÙx88Ûx8cÛx8c
-->-->-->
[hr]

دیـــــگر به تــــو فکـــر نـــمیـــکنـــم ....

گنـــاه اســـت ...

چـــــشم داشــــتن به مــــالِ غــــریبــــه هــــا...!!!

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: شنبه 20 آبان 1391 ساعت: 15:07

خدا تو را برای عاشقانه زیستن به من نداد

برای شاعرانه زیستن ازمن گرفت ...

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: شنبه 20 آبان 1391 ساعت: 15:06


چـه کـــرده ای بــا مــن . . . !!؟


کـه ایـن روزهـــا ،

تــــو را

فـقــط بـه انـدازه ی یـک اشتبــاه مـی شنـاسـم . . . !!!

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: شنبه 20 آبان 1391 ساعت: 15:03

میدانم ؛
دیگر برای من نیستی !
اما ….
دلی که با تو باشد این حرفها را نمیفهمد
تقدیم به عشقم
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: شنبه 20 آبان 1391 ساعت: 15:02

من بودم
تو
و یک عالمه حرف...
و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!!
کاش بودی و
...می فهمیدی
وقت دلتنگی
یک آه
چقدر وزن دارد...

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: شنبه 20 آبان 1391 ساعت: 14:56

چه اشتباه بـزرگیست
تلخ
کردن زندگیمان

برای کسی که... در دوری ما
شیرین
ترین

لحظات
زندگیش را سپری میکند . .

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: شنبه 20 آبان 1391 ساعت: 14:56

سر بر روي شانه هاي مهربانت ميگذارم
عقده ي دل ميگشايد گريه ي بي اختيارم
از غم نامردمي ها،بغض ها در سينه دارم
شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم
بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم
خالي از خودخواهي من،برتر از الايش تن
من تورا،والاتر از تن،برتر از من دوست دارم
عشق صدها چهره دارد دست تو ائينه دارش
عشق را در چهره ي ائينه ديدن دوست دارم
در خموشي چشم ما را قصه ها و گفتگوهاست
من تو را در جذبه ي محراب ديدن دوست دارم
شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم
در هواي ديدنت يك عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقت شكستن دوست دارم
بغض سرگردان ابرم،قله ي ارامشم تو
شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم
دوست دارم عمق چشمان تو اين درياي شفاف غزل را
بي نياز از اين زبان لال گفتن دوست دارم
 
 
 
 
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: شنبه 3 تير 1391 ساعت: 14:43

توي روياي توام
اي هميشه موندني
يا منم تو فكر تو
يا تو،تو فكر مني
خواب اشفته ي من پر بيداري شده
واسه بغض تو چشام
گريه اجباري شده
توي اين شهر غريب
تك و تنها بي تو
ارزو كردم كاش
پيش من بودي تو
دل من چشم به راه
واسه برگشتن تو
لحظه هاي منتظر
لحظه ي ديدن تو
يه چيزي ازت بخوام قول ميدي نه نياري
پشت در منتظرم
چشم به راهم نذاري
 
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: شنبه 3 تير 1391 ساعت: 14:40

مثل قطره باراني كه برشيشه ي غبار گرفته ي پنجره ي خانه ي متروكي ميبارد تو بر زندگي من باريدي
ان چنان باريدي كه ناگاه برهنه به لمس قطره قطره ي حجمت شتافتم
چيزي در من روئيد
چيزي از من تابيد
و فاصله رنگين كماني شد
باران باشد
تو باشي و يك خيابان بي انتها باشد به دنيا ميگويم خداحافظ
 
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: شنبه 3 تير 1391 ساعت: 14:37

واي...! باران....! باران
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست
 اسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
ميپرد مرغ نگاهم تا دور
واي باران باران
پر مرغان نگاهم را شست
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:37

مرا اينگونه باور كن
كمي تنها
كمي بيكس كمي از يادها رفته
خدا هم ترك ما كرده
خدا ديگر كجا رفته
نميدانم مرا ايا گناهي هست
كه شايد هم به جرم ان غريبي و جدايي هست
 
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:33

زير بارون راه نرفتي
تا بفهمي من چي ميگم
تو نديدي اون نگاه رو
تا بفهمي از كي ميگم
چشماي اون زير بارون
سرپناه امن من بود
سايه بون دنج پلكاش
جاي خوب گم شدن بود
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود
اگه اون رو ديده بودي
با من اين شعرو ميخوندي
رو به شب داد ميكشيدي
نازنين چرا نموندي
حالا زير چتر بارون
بي اون خيس خيس خيسم
 زير رگبار گلايه
دارم از اون مينويسم
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:36

دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت كه بماند يكجا
به كجا؟معلوم است به در خانه ي تو
دل من عادت داشت
كه بماند انجا پشت يك پرده ي توري
كه تو هرروز ان را به كناري بزني
دل من ساكن ديوار و دري
كه تو هرروز از ان ميگذري
دل من ساكن دستان تو بود
دل من گوشه ي يك باغچه بود
كه تو هرروز به ان مينگري
راستي دل من را ديدي......!
 
 
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:28

اين قصه ي مادرانه هاي يك مادره كه نيكو نويسنده ي فرانسوي اونو نوشته حتما بخونيد
مادر من فقط يك چشم داشت....من از اون متنفر بودم....اون هميشه مايه ي خجالت من بود....اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه ايها غذا ميپخت
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خيلي خجالت كشيدم...اخه اون چطور تونست اينكارو با من بكنه؟به روي خودم نياوردم...فقط با تنفر بهش نگاه كردم...و فورا از اون جا دور شدم
روز بعد يكي از همكلاسيام منو مسخره كرد و گفت:هه...هه...هه...مامان تو فقط يك چشم داره
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم...كاش زمين دهن وا ميكرد و منو قورت ميداد..كاش مادرم يك جوري گم و گور ميشد
روز بعد بهش گفتم:اگه ميخواي منو خوشحال كني چرا نمي ميري؟اون هيچ جوابي نداد
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم
دلم ميخواست از اون خونه برم و هيچ كاري با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم....و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم...اونجا ازدواج كردم...واسه خودم خونه خريدم...زن ...بچه...وزندگي
از زندگي،بچه ها و اسايشي كه داشتم خوشحال بودم
تا اينكه...يك روز... مادرم اومد به ديدن من
اون سالها منو نديده بود و همين طور نوه هاشو
وقتي ايستاده بود دم در،بچه ها بهش خنديدن
من سرش داد كشيدم كه چطور جرات كرده به خونه ي من بياد و بچه هامو بترسونه
سرش داد زدم و گفتم:گم شو از اينجا همين حالا!اون به ارامي جواب داد:اوه...خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه ادرسو اشتباه اومدم و بعد فورا رفت
يك روز يك دعوت نامه اومد دم در خونمون تو سنگاپور براي شركت در جشن تجديد ديدار ازدانش اموزان مدرسه
ولي من به همسرم دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم
بعد از مراسم رفتم به اون كلبه ي قديمي خودمون
البته فقط از روي كنجكاوي
همسايه ها گفتن كه اون مرده ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
اونا يك نامه به من دادن كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
توش نوشته بود:اي عزيز ترين پسر من،من هميشه به فكر تو بودم منو ببخش كه به خونه ات تو سنگاپور اومدم و بچه هاتو ترسوندم
خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري مياي اين جا
ولي من ممكنه نتونم از جام بلند شم كه بيام تو رو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اين كه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم
اخه ميدوني...وقتي خيلي كوچيك بودي تو يك تصادف يك چشمت رو از دست دادي
به عنوان مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري با يك چشم بزرگ ميشي
بنابراين مال خودمو دادم به تو
براي من افتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو به طور كامل ببينه
با همه عشق و علاقه ي من به تو
مادرت
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:27

كاش همه زندگيم قطره اشكي ميشد
تا من
اين هديه ي كوچك را
لحظه ي بدرقه
ايثار تو ميكردم
 
 
 

برچسب: نویسنده: پریسان تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت: 22:22

صفحه بندی